تبليغاتX
 دانـــــشــــجــــوی بـــــدبـــــخـــت

چقدر ...

چقدر سخته که همه ی روزاتو توی اضطراب و نگرانی بگذرونی. چقدر سخته که از صدای تلفن وحشت داشته باشی که نکنه باز حاوی خبر بدی باشه. چقدر سخته که وقتی   يکی از خونه می ره بيرون فکر کنی ديگه بر نمی گرده.چقدر سخته که خيلی خوابت بياد و از فرط خستگی چشمات باز نشه ولی وقتی سرت و ميذاری که بخوابی،خوابت نبره و فقط فکرای ناجور بياد تو سرت که نکنه صبح يکی از خواب بيدار نشه و بعد به مرگ همه فکر کنی و مثل ديوونه ها که انگار واقعا همچين اتفاقی افتاده زا ر زار گريه کنی. چقدر سخته که وقتی به زور خوابت برد توی خواب اصلا آرامش  نداشته باشی و هی از خواب بپری .چقدر سخته که مجبور باشی هر روز زندگی يه زن  جوون بيوه و دو تا بچه يتيم و يه مادر داغ دار و ببينی که چه سخت می گذره.چقدر بده که حالت از کتاب و درس به هم بخوره فقط حرص و جوش بخوری که چرا درس نمی خونم. چقدر بده که دو روز ديگه امتحان داشته باشی ولی فقط يه روخونی کرده باشی. چقدر بده که نياز داشته باشی يه سی دی رايت کنی  اما سی دی نرو رو کامپوترت نصب نشه و مجبور بشی ويندوز عوض کنی. چقدر بده که 4 ساعت گرفتار ويندوز نصب کردن باشی ولی بازم نرو گير  بده. چقدر بده که صبح زود بی خوابی به سرت بزنه حوس کنی بيای با ويندوز جديد يه آپ کنی اما ويندوز بالا نياد.چقدر بده که باز بشينی ويندوز نصب کنی ولی اينترنتت راه نده.ود ر آخر چقدر بده که رابطه يه عده دوست به هم بريزه.

خدايا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

اينم يه متن از حديث (خواهرم)

نيمه شب دزدی به زندگيم سرک کشيد کوله بارش را پر کرد و من هيچ نگفتم. فکر می کردم زندگی من متاع گران بهايی ندارد.صبح که شد هرچه گشتم نبود افسوس که چرا فرياد نکردم او شاديم را ربوده بود.

پ ن 1: دانشگاه هم خبری نيست فقط يه اتوبوسايی آووردن ماه.ايستگاه دانشگاه-داخل اتوبوسای جديد- کمربند ايمنی هم دارن

اينم عکس يکی از اتوبوسا البته نه اونی که عکس داخلشو گذاشتم. اون جديدتره.

اتوبوس

پ ن ۲:جمعه يه نشست با بچه های وبلاگ نويس داشتيم. خوشحال شدم تونستم يه عده از بچه ها رو از نزديک  ببينم مخصوصا سرباز معلم جنوبی آقای شعرانی.

 پ ن 3: اميدوارم مشکلات خانه وبلاگ نويسان دوستانه برطرف بشه.

مناجات: خدايا!آرامش و وقار را بر دلمان فرو فرست.

يا حق

 


 

نوشته شده توسط دانشجوی بدبخت در یکشنبه 1387/02/22 ساعت 9:45 موضوع چقدر... | لینک ثابت


هفت سيني متفاوت

 

 سلام به همگي حتما تعجب مي كنيد ايندفعه زود آپ كردم . اين آپ با بقيه آپا فرق داره خودم ننوشتم.

 فردا ۴۰ روز مي شه كه عمو احمد از بين ما رفته اين متن و يكي از خاله هام نوشته به نظر من متن قشنگيه حيفم اومد نذارمش تو وبلاگ.

احمد جان ....

امسال بهارت بهارش را در لابلاي قبرها مي گذراند، امسال هفت سينمان آكنده از ماتم و غم بود، امسال سال تحويلمان را با گريه و عزا تسليت مي گفتيم، امسال از شمع هاي رنگي خبري نبود، امسال حتي تخم مرغها جامه عزا پوشيده بودند، امسال گلهاي رنگي روبان عزا بر تن كرده بودند،امسال هفت سينمان سه سين بيشتر نداشت سكوت بود و سوگواري و سنگ، امسال شمعها تند تند آب مي شدند، آب نه اشك مي ريختند خود مي ديدم كه شمعها چگونه اشك مي ريزند، امسال عيدي بهارت را در آرامگاه سر مزار تو به او ميدادند، امسال از لباس هاي رنگي خبري نبود، امسال بهارت انتظار بوسه گرم تحويل سال نو را از تو مي خواست اما از تو خبري نبود، امسال همه پيشاني او را مي بوسيدند اما تو نبودي كه او را نوازش كني و سال نو را به او تبريك بگويي اما او با نگاه ملتمسانه در چارچوب قاب عكست تو را جستجو مي كرد و بي شك با خاطراتت، خاطراتش را مرور مي كرد،امسال به جاي ترانه هاي شاد سال نو، نوحه و عزا گوش مي داد و مي گريست، امسال دوباره دل مادرت به درد آمد، امسال مادرت و خواهرانت به جاي اشك خون مي گريستند ،امسال ليلايت با سكوت سنگين و پر دردش دل همه را به درد آورده بود،امسال محمدت را مي ديدم كه چگونه در لا بلاي جمعيت تو را مي جويد ولي كسي نمي داند او چه مي گويد و چه مي خواهد ولي مطمئنم كه قاصدكها براي او خبر آورده بودند اما او نمي دانست يا شايد هم مي دانست ولي هرگز بيان نكرد ولي بهانه هاي گاه و بي گاه او خود حكايت از درد درون او داشت، امسال هيچ چيز دل كوچك او را شاد نكرد چون او تو را مي خواهد ، او تو را مي جويد.                                               

 روحت شاد


 

نوشته شده توسط دانشجوی بدبخت در جمعه 1387/01/23 ساعت 0:51 موضوع هفت سيني متفاوت | لینک ثابت