هفته پيش شنبه كه قرار بود كلاسامون شروع بشه ولي نشد. سارا از مامانش پرسيده بود به نظرت استادمون چه شكليه
(آخه اين استاد اولين بار بود كه تو دانشگاه ما تدريس مي كرد) مامانش گفته بود:كوتاه و خپل، كم مو و كمي كچل و ميان سال با يه لباس قهوه اي
كه ما اون هفته سعادت نداشتيم ايشون و ببينيم تا ديروز كه همين كلاسو داشتيم و اما ديروز:
ديروز صبح من و حديث كمي زود تر از خونه بيرون رفتيم چون هم بانك كار داشتيم هم من مي خواستم برا عمره دانشجويي ثبت نام كنم. از خونه اومده بوديم بيرون خالم زنگ زد گفت با هدي و حديث بياين كمكم برا اسباب كشي گفتم حديث عصر تمرين داره منم دارم مي رم دانشگاه بعد از كلاسم ميام هدي هم يه نيم ساعت ديگه مي رسه خونه خودت بهش بگو.
كار بانك كمي طول كشيد بعد با حديث رفتيم ايستگاه خيلي شلوغ بود سرويسم نبود پريا رو ديديم . يه سرويس اومد يه جوري سوار شديم رفتيم
دانشگاه اول رفتم ثبت نام كردم برا عمره من نفر 578 بودم تازه تا امروزم وقت بوده برا ثبت نام كجا اسم من در مياد
تو قرعه كشي خيلي بد شانسم
ولي خدا كنه اسم منم در بياد
چون چند وقته خيلي رفتم تو فكرش خيلي دوست دارم برم. هرچه قسمت باشه.
از اتاق فرهنگ اسلامي كه اومدم بيرون سارا رو ديدم . حديث و پريا هم فهميدن كه ساعت كلاسشون تغيير كرده برگشتن.(عجب حال گیری ای)
منو سارا رفتيم كلاس كمي دير رسيديم مجبور شديم رو دو تا صندلي جلو بشينيم.
به استاد نگاه كرديم ديديم دقيقا عكس اون چيزيه كه مامان سارا گفته بود
هم خيلي خيلي قد بلند 2 متر مي شد ،![]()
هم پر مو و هم جوون
فقط لباسش قهوه اي بود. خلاصه ساعت 1 كلاسمون تموم شد منم رفتم خونه خاله ليلا تا عصر كاري نكرديم . عصر من و هدي رفتيم پاساژ ساعت 7:30 برگشتيم ساعت 9 هم رفتيم خونه جديد و تميز كرديم تا ساعت 12 خسته و كوفته و كثيف برگشتيم
منم مي خواستم با همين لباسا برم دانشگاه هيچ لباسه ديگه اي هم با خودم نبرده بودم. گفتم رسيديم هم برم حمام هم لباسامو بشورم اما از شانس بدم آب نبود.![]()
صبح ساعت 7:30 از خونه زدم بيرون. ايستگاه غلغله بود
يه اتوبوسم نبود سارا و حديث و پريا و رضوان دوست حديث هم اونجا بودن هر اتوبوسي ميومد پسرا سريع پرش مي كردن
ساعت از 8 گذشته بود ما هم 8 كلاسمون شروع مي شد بلاخره يه اتوبوس جلو پاي من ايستاد و سوار شدم و برا بقيه جا گرفتم .
حالا اقاي راننده لج كرده تا اينايي كه وسط ايستادن پياده نشن حركت نمي كنم حالا بيا درستش كن
همه بچه ها صداشون در اومد .
من و سارا جمع نشستيم يكي بشينه كنارمون بقيه هم همين كارو كردن تا حركت كرد ساعت 8:40 رفتيم كلاس كلي درس داده بود منم چون دير رسيده بودم هيچي نمي فهميدم فقط جزوه برمي داشتم
ساعت 10:30 كلاسمون تمام شد اومدم خونه.
عصر كلاس زبان دارم هيچي نخوندم اگه مي دونستم مي رم خونه خالم كتابامو مي بردم بعد از كلاس زبان مي خوام باز برم اما اين دفعه مجهز
حالا بايد برم بشينم زبان بخونم.
شاد باشيد![]()

