تبليغاتX
 دانـــــشــــجــــوی بـــــدبـــــخـــت
خاطرات آبادان
 

سلام بچه ها بازم سال نو رو تبريك ميگم و اميدوارم همگي سال خوبي داشته باشيد من پنج شنبه از آبادان برگشتم جاتون خالي خييييييييييييييييييييلي خوش گذشت. حالا هم اومدم از آبادان براتون بگم.

شب اول رفتيم خونه خاله بزرگم(مامان هدي) عروس خانمم اونجا بود خيلي دوست داشتم ببينمش كه بلاخره سعادت پيدا كردم و ايشون و ديدم دختر خيلي خوبي بود.روز بعد از صبح زديم بيرون رفتيم بازار برا خريد (بوشهر از آبادان از نظر زيبايي شهر بهتره اما آبادان بازاراي باحال و شيكي داره با قيمت هاي خوب) ظهر رفتيم خونه خاله دوميم (خاله زهرا يه خاله با حال كه از حرف زدن معموليشم آدم خندش مي گيره.شوهرشم همين طوره).از جزئيات بگذريم شب قرار بود بريم دنبال عروس خانم كه بياريمش خونه داماد (آخه عقد مفصل گرفته بودن قرار بود برن يه مسافرت بعد از برگشت يه جشن كوچيك خانوادگي بگيرن) با يه بزن و بكوب و دامبل و ديمبو رفتيم عروس آوورديم بعد زدن و رقصيدن.مخصوصا رضوان و سارا (دختر داييم).اين خاله دووميم و سوميم خيلي باحالن يه كارايي مي كردن كه مرديم از خنده.شب عيدم برا خواب رفتيم خونه خاله زهرا حسابي خنديديم ولي تا سال تحويل نتونستيم بيدار بمونيم حدود ساعت 2 خوابيديم. صبح بعد از نماز يه برنامه اي داشتيم من و خاله ليلا رو به قبله نماز نخونديم(عجب حال گيري اي) بعد فهميديم اشتباهه.بعدم كه يكي از بچه ها يه كاري كرد كه خاله زهرا گفت الان سال تحويل شده نه ساعت 3 ، ساعت 6 ودو ثانيه.يه برنامه هم برا اين داشتيم هرجا ميرفتيم خاله زهرا مي گفت فهميدين كه تحويل سال 6 ودوثانيه بوده اشتباه كردن خلاصه حسابي گير داده بود.صبح رفتيم خونه خاله بزرگه چون مامان بزرگم اونجا بود. برا اينكه عيدو تبريك بگيم.ظهر برا ناهار خونه خاله سوميم (خاله كتي .يه خاله با حال ديگه كه نميگي شوهر و دوتا بچه داره مثل دختراست)بوديم.اونجا هم زدن و رقصيدن.شبم برا شام رفتيم خرمشهر اونجا هم خاله كتي مي خوند ما هم دست ميزديم كه يهو عمو امير(شوهرش _نماد آبادان_ )گير داد كه زشته.برا برگشتم همينطور بچه ها تو ماشين كهلي بازي راه انداختن.روز بعدم مامان بابام اومدن.شبشم خونه دايي جعفر بوديم اونجا هم اين خاله زهرا و شوهرش برنامه داشتن مرديم از خنده. سومم رفتيم مناطق جنگي و ديديم خيلي جالب بود.چهارمم برگشتيم چون پنجم عروسي بود.من و هدي و رضوان با عروس رفتيم آرايشگاه.اومديم ديديم همه دارن ميزنن و مي رقصن اما اين دفعه خاله زهرا نبود چون رفته بود شيراز .خيلي حال گيري بود ولي دقه به دقه زنگ ميزد به من، خاله كتي، حديث،خاله ليلا.دلش با ما بود.از رضوان بگم غوغايي راه انداخت با رقصيدنش همه انگشت به دهن مونده بودن.روز بعدم عقد پسر عموي هدي بود همه رفتن اما من و مامانم و حديث حوصله نداشتيم با مامان بزرگم مونديم خونه خاله كتي.ولي بعد برامون تعريف كردن كه اونجا هم رضوان غوغا كرده بوده.چند روز بعدم عادي گذشت.مامان گير داد كه بايد برگرديم وگرنه ما دوست داشتيم بمونيم .رفت يهو بليط گرفت برا نهم.حال هممون گرفت.البته بايد ميومديم چون يكي از عمه هام (عمه زهره)از شهركرد اومده بود. .ولي شبش همه رفتيم برا شام بيرون.بعد از خوردن شام منو هدي، حديث و سارا و رضوان رفتيم پياده روي.صبح زودم حركت داشتيم و اومديم بوشهر.ساعت 12:30 رسيديم 0حدود ساعت 4 عمه زهره و بچه هاش (حميده وسعيده و فاطمه) با خواهر شوهرش اومدن خونمون.شبم همه با هم با عمه مرضيه و عمه مريم و بچه هاش(محدثه و محبوبه)رفتيم دريا حسابي خوش گذشت.

خيلي حرف زدم مي دونم كسي نمي خونه اما بايد آپ ميكردم. خيلي هم كم كردم اما بازم زياد شد.

شاد باشيد

 

|+|نوشته شده در شنبه 1386/01/11 ساعت 12:57 توسط دانشجوی بدبخت |

آخرین نوشته ها
...............
آيا دانشجوي بدبخت تعطيل خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟
تولدم مبارك
چقدر ...
هفت سيني متفاوت
خداحافظ 86 ازت متنفرم
غيبت كبري
نامه ای به فرشته ی کوچولو
غیبت صغری
حرف های مزخرف