تبليغاتX
 دانـــــشــــجــــوی بـــــدبـــــخـــت
سیزده بدر

 

دیروز سیزده بدر بود ما هم مثل اکثر مردم رفتیم گردش.صبح زود زود زدیم بیرون رفتیم

خونه بابا بزرگم که همه عموها و عمه ها جمع بشن بریم ولی متاسفانه با کمبود ماشین

مواجه شدیم .چون اولا یه ماشین تصادفی داشتیم دوما پسر عمم چون زن و بچش

نبودن ماشینشو داده بود به دامادشون۳۳ نفر بودیم با دو پراید و یه پیکان. حالا به

نظر شما چه طوری باید می رفتیم؟.گفتیم یه جای نزدیک بریم که بشه چند سری برن و

بیان که یهو ماشین جور شد.حالا بگو چی؟اتوبوس خط واحد(به قول معروف ماشین

مستضعف)پسر خاله بابام رو یه اتوبوس خط واحد کار می کنه  قرلر بود زن و بچشو ببره

بیرون که بچش مریض میشه وقتی می فهمه ما ماشین نداریم میگه من می برمتون. بلاخره

هممون ریختیم تو اتوبوس اون سه ماشین موندن و راننده ها و خانماشون. کلی تو

راه حال کردیم . بارونم لحظه به لحظه تندتر می شد این با حال ترش کرده بود. با دختر عمو ها

و دختر عمه ها و چندتا فامیلا ی دیگه غوغا به پا کردیم تو اتوبوس .رفتیم سعدآباد جای بدی

نبود . با بچه ها کمی والیبال و بدمینتون بازی کردیم . بعد می خواستیم نماز بخونیم نمی

دونستیم  قبله کدوم وره . آقایونم رفته بودن دور بزنن. یهو سرو کله پسر عمم و پسر خاله

بابام (که عموی پسر عمم بود) پیدا شد. از اونا پرسیدیم یه طرفو نشون دادن اما مطمئن

نبودن . پسر عمم گفت قبله من معصومست(خانمش) قبله شما رو نمی دونم. گفتم

آره جون عمت چون ازت دوره قبلت شده دیگه منم گفتم تا مطمئن نشم نماز نمی خونم

  دلم خوشه شکستست بیام اشتباه بخونم باید از نو بخونم میشه همون نماز مثل

همیشه.بلاخره یادم اومد یه چاقو ضامن دار دارم که روش یه قطب نماست قبله هم که

 طرفه مغربه گذاشتمش رو زمین که قبله مشخص شدو نماز خوندیم . بعد از نماز ناهار

خوردیم و کمی بازی کردیم و عکس گرفتیم ساعت حدود ۴ بود که یه بارون وحشتناک

شروع کرد به باریدن. ما هم همه وسایلو جمع کردیم رفتیم تو اتوبوس نشستیم و بارون و نگاه

کردیم و چایی خوردیم که خیلی چسبیدتو اون هوا. بعضی مردم شروع کردن به جمع

کردن وسایل و بعد الفرار ما بودیم که رفتیم. بعضی ها چادر داشتن رفتن تو چادراشون(که

باد یکی از چادره رو برد)بعضی ها هم که با موتور بودن یه درختی پیدا کردنو پناه گرفتن .

خلاصه صحنه ای بود بارون که قطع شد ما هم حرکت کردیم رفتیم یه جا دیگه کمی هم

اونجا نشستیم و بازی کردیم و بعد راه افتادیم طرف خونه بابا بزرگ بعد از اونجا هم نخود نخود

هرکی رود خانه خود.

بازم هر کاری کردم نتونستم جزئیات و ننویسم باور کنید خیلی خلاصه کردم اما نمیشه چه

کار کنمبلد نیستم مختصر بنویسم آخه من که نویسنده نیستم.

بدون شرح

شاد باشید

 

|+|نوشته شده در سه شنبه 1386/01/14 ساعت 13:1 توسط دانشجوی بدبخت |

آخرین نوشته ها
...............
آيا دانشجوي بدبخت تعطيل خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟
تولدم مبارك
چقدر ...
هفت سيني متفاوت
خداحافظ 86 ازت متنفرم
غيبت كبري
نامه ای به فرشته ی کوچولو
غیبت صغری
حرف های مزخرف