تبليغاتX
 دانـــــشــــجــــوی بـــــدبـــــخـــت
چرنديات

سلام .من خوبم تو خوبي؟؟؟چه خبرا؟حسي برا آپ كردن نداشتم ولي گفتم امتحانا نزديكه شايد ديگه نتونم به اين زودي ها اپ كنم .كامي خان هم خرابه خرابه بايد حتما ببرمش بيمارستان بستريش كنم .شايد هم مجبور به تعويض اعضا بشم.نمي دونم از چي براتون بگم.چند روز پیش تصمیم گرفتم بعد از ۱ سال باز پشت فرمون بشینم بابام خونه نبود منم یه کاری داشتم باید حتما انجامش می دادم سوییچ و برداشتم توی حیاط یه خورده عقب جلوش کردم(فکر نکنید ما بنزین داریما نه هنوز کارتشم نداریم اولی که معلوم نیس کجا رفته المثنی هم که در خواست کردیم توی پست به سرقت رفتهولی اون روز یکی از دوستای بابام ۳۵ لیتر بهش داده بود خلاصه خیالم جمع بود بنزین داره)خلاصه رفتم آماده شدم که برم بیرون اما باز ترس برم داشت گفتم بی خیال با آژانس برم بهترهماشینم که مال من نیست اگه یه چیزیش بشه دردسره من ماشین می خوام.روز جمعه رفتیم خونه بابا بزرگ همیشه جمعه ها اونجا شلوغ بودا اما این دفعه هیچ کس نبود همه رفته بودن مسافرت خونه عمه فاطمه (دیوار به دیوار خونه بابابزرگمه) اونم خالی بود فقط دختر عمم مریم بودو عمه فاطمه و دوتا از پسر عمه هام.عصر عمه مریمو بچه هاش اومدن میثم پسر عمم تازه از مشهد اومده بودزنگ زدیم که بیاد ببینیمش(برعکسه نه)برا منو حدیث دو تا تیشرت خوشگل اوورده بود.دستش درد نکنهپارسال تابستون با میثم میرفتیم با ماشین دور می زدیم که من ترسم بریزه اما امسال که با این وضعیت بنزین نمیشه. دانشگاه هم خبر خاصی نیست یعنی دلم نمي خواد چيزي بگم چيز خاصي هم نيست كه بگم  كلاسا كه تموم شده  ولي يكي از استادا گفته بود امروز ساعت 9 برا رفع اشكال و تحويل تمريناتون بيايد منم از صبح به دلم افتاده بود كه نمياد ولي مجبور بودم برم .يعني به خودم گفتم تو اين هواي بهاري ومطبوع حيفه اگه نرم يه هوايي بخورم.اتوبوس هاي دانشگاه هم كه خدا را شكر همه كولر دارن از اينورم  برا رفتن به ايستگاه دانشگاه اينقدر ماشين زياده كه التماس مي كنن سوار شيم.خلاصه مشكلي برا رفتن نبود همه چي مهيا بود.خلاصه  توي اين هواي خوب رفتيم دانشگاه آقا نيومدن گفتن ساعت 4 بياين منم گفتم  عمرا .تمرينا رو دادم يكي از بچه ها كه قرار بود ساعت 4 باز بياد كه تحويل بده  خودمم اومدم خونه .
فيلماي ديشبو به خاطر اينكه كلاس زبان داشتم نتونسته بودم ببينمو نگاه كردمو خوابيدم.عصر پا شدم يعني درس بخونم اما طبق عادت هميشگيم كه قبل از امتحانا ياد كثيف بودن اتاقم ميوفتم رفتم سر وقت تميز كردن اتاقم تمام لباسامو ريختم بيرون اونايي كه ديگه استفاده نمي كردمو برداشتم يه خورده خلوت بشه آخه وحشتناك بود بعد رفتم سراغ كمد ديواري كه  هديه هايي كه بهم داده بودن و اونجا مي ذاشتم اينا رو ديگه نمي تونستم كم كنم.يه جعبه دارم كه توي اون يادگاري ها ، دفتر خاطراتا ، كارت پستالا ، تقلب هاي دوران مدرسه و نامه ها ووو.... خيلي چيزاي رو نگه مي دارم تا بازش كردم رفتم تو اون دوران چه دوراني بودا يادش بخير.سالنامه اي كه سارا ساساني (دوستم كه تو پست قبل گفته بودم)موقع رفتنش بهم داده بود و خيلي قشنگ تزيينش كرده بود و حرفاش و شيطوني هاي كه تو مدرسه كرده بوديمو نوشته بود.يادش به خير من و سارا و يكي از دوستاي ديگم برا  انتخابي تيم استاني پينگ پونگ بوشهر انتخاب شده بوديم روزاي پنج شنبه برامون تمرين گذاشته بودن 2 ساعت از كلاسمون بايد مي زديم مي رفتيم تمرين. ما هم كه از خدامون بود ولي هيچ وقت تشكيل نمي شد ما هم برنمي گشتيم مدرسه هر سه مي رفتيم خونه سارا كه روبرو مدرسه بود كلي بازي مي كرديمو حرف مي زديم وقتي كه تمرين تموم مي شد مثلا ،بر مي گشتيم مدرسه يادش به خير.بهترين دوران دوران دبيرستانم بود داشتم به تقلبي هام نگاه مي كردم واي كه چقدر مهارت داشتم ولي الان از اسمشم مي ترسم .چه كارايي كه نمي كرديم الان از ياد آوريش خندم مي گيره آخه بعضي كارا كه الان يادم مياد مي گم يعني واقعا من بودم چقدر بچه بودما.سال دوم و سوم دبيرستان شيطون ترين  دختر كلاس بودم سر كلاس اذيت مي كردم كلاسو به هم ميريختم اما چون ظاهر مظلومي داشتم كسي به من شك نمي كرد.يادش به خير.چه چيزايي تو اين جعبه بودا نامه هاي هدي اون موقع ها كه هنوز دانش آموز بوديموسالي يه بار ميومد بوشهر .نامه رضوان وقتي رفته بود مشهد .يه عينك آفتابي نصفه كه  ماجرا داره برا خودش.برگه هاي كه تكه تكه شدشو توي يكي از كلاساي دانشگاه پيدا كرديم و من و سارا كنجكاويمون گل كرد منم همشو جمع كردم بردم خونه چه مشقتي كشيدم تا همشو به هم چسبوندم بعدم ديدم هيچي توش نيست جز كل كل دو تا پسر كه خيليم بي معني بود.و خيلي چيزاي ديگه.يه عكس از يه تعداديشون گرفتم براتون ميزارم ويه عكسم از هديه ها.شب بود زياد خوب در نيومده ببخشيد ديگه.

اينم يه عكس از هديه ها

هدیه ها

اینم یه عکس یادگاری ها با چه مشقتی آپ لودش کردم

يادگاري ها

 

پ ن 1:چقدر دلم مي خواد برم مسافرت عمم و دختر عمم اصرار مي كنن بريم  شهركرد پيش اونا اما فكر نكنم بتونم  اخه هم امتحاناي دانشگاست هم بعد از اونم تا 26 شهريور كلاساي زبان بعد هم كه ماه رمضونه.
پ ن 2:امسال ماه رجب اومد و رفت حتي يه روزم روزه نگرفتم.با اين هوا فكر نكنم شعبانم بتونم روزه بگيرم  هر سال كه مي گذره احساس مي كنم ايمانم ضعيف تر ميشه اين خيلي بده اخه به اندازه كافي ضعيف هست ضعيفتر بشه ديگه چي ميشه.
پ ن3: 8  و 11 شهريور امتحان دارم از همين الان ناخن خوردنم شروع شده برام دعا كنيد.خيلي مي ترسم.
مناجات :خدايا دل بي دردمان را به درد آور.
يا حق


|+|نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30 ساعت 0:30 توسط دانشجوی بدبخت |

آخرین نوشته ها
...............
آيا دانشجوي بدبخت تعطيل خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟
تولدم مبارك
چقدر ...
هفت سيني متفاوت
خداحافظ 86 ازت متنفرم
غيبت كبري
نامه ای به فرشته ی کوچولو
غیبت صغری
حرف های مزخرف