گفته بودیدچرا آپ نمی کنم
آخه این روزاخیلی دلم گرفته بدجور
گرفته
به سرم زده بودآپ کنم یه خورده اینجا دردو دل کنم
اما
گفتم این از اون آپاست که بعد پشیمون میشم
اخه وقتی از یه
چیزی دلم می گیره یا از یکی ناراحتم حرفای دلمو تو یه برگه کاغذ
می نویسم
بعد چند روز که حالم میاد سرجاش و می خونمش
خندم می گیره
اما نمی دونم چرا این دفعه فرق میکنه چند روز
گذشته ولی بازم همونجورم تغییری نکردم
.با اینکه از تنهایی
متنفرم دلم میخواد تنها باشم
دلم می خواد کسی نباشه بتونم
گریه کنم شاید یه خورده خالی بشم
ولی این چند روز برعکس
دور و برم شلوغ بوده مجبورم شبا موقع خواب یه خورده خودمو
خالی کنم
می دونم حالا میگید اه چه حرفای بچه گونه ای
کاش می تونستم به شما بگم چه مرگمه
ولی فکر کنم برا شما
خنده دار باشه یعنی اصلا روم نمی شه به شما بگم
به تنها
کسی که گفتم دختر عمم (مریم) بود فقط تونستم به اون بگم
.
دلم شکسته بدجوری هم شکسته
این چیزی که باعث شده دل
من بشکنه حقیقته خودمم قبولش دارم
ولی انتظار ندارم کسی
که بهم نزدیکه کسی که خیلی دوسش دارم اینو بهم بگه ![]()
دوست دارم نزدیکام بهم دلداری بدن نه اینکه هی تکرارش کنن
هی تکرارش کنن
حتی وقتی یکی عکسشو می گه نیشخند
بزنن یعنی حرف اونو قبول ندارن
که منم به سرم بزنه همه
چیز و بریزم به بهم
بعد به خودم بگم تو آدم حساسی هستی
خیلیم زود رنجی وقتی نزدیکات دارن این جوری می گن بقیه می
خوان چی بگن
؟؟پس بهتره بی خیالش شی
ولی بعدمی
گم ولش کن هر چی می خوان بگن مجبورم تحمل کنم
درد و
دل بسه دیگه امتحانای دانشگاه هماون هفته شنبه تموم شد
هر دوتاشو بد ندادم
حالا ببینم نتیجش چی میشه برام دعا
کنید
نمره خوبی بیارم
روز بعد ازامتحان با خاله لیلا و هدی و
بهاره و فاطمه رفتیم پاساژ می خواستم کفش بخرم
اما طبق
معمول از هیچی خوشم نیومد
ولی می دونم آخرش مجبورم
یکی از همینا رو بخرم
تو بوشهر که بهتر از اینا دیگه گیر نمیاد![]()
بعد از پاساژم رفتیم مجتمع زیتون خاله لیلا یه خورده خرید کردبعد
رفتیم خونشون فردا صبحش قرار بود با حدیث بریم برا ثبت نام
زبان سرا
موقع رفتن خاله لیلا گفت بهاره هم ثبت نام کنید
رفتم تو بانک تقریبا شلوغ بود روز اول ثبت نام بود حدود یک
ساعت و ربع تو بانک بودیم
فیشا رو گرفتیم رفتیم زبان سرا
اونجا دیگه وحشتناک بود
فیشا رو گذاشتیم حدود یک ساعت
و نیم طول کشید
تا نوبت ما شد ساعت 12:30 بود که رسیدیم
خونه
یه خورده استراحت کردیم افتادیم به جون اتاقمون ![]()
آخه از عید تا حالا تغییرش نداده بودیم دیگه خسته شده بودم
از یکنواختیش
همه چیزو ریختیم بیرون حسابی تمیزش کردیم
وسایلا هم جابه جا کردیم.
(یه عکس براتون میزارم) عصرم که
کلاس زبان داشتم
یه قسمت درس در مورد کسایی بود که
عمرطولانی داشتن بیشتر ازصدسال
خلاصه استادمون پرسید
کی تو فامیلش همچین کسیو داره منم که بابا بزرگم بود
گفتم بابا بزرگ من 109 سالشه (البته بعد فهمیدم 11۴سالش
بوده)
خلاصه حسابی سوال پیچم کردن منم حول شده بودم
یه کلمه انگلیسی می گفتم صد تا فارسی
روز بعد یعنی
سه شنبه صبح make up زبان داشتیم فقط 5 نفر اومده بودیم
بقیه غایب بودن آخه استادمون گفته بود برا کسی غیبت
نمی ذاره
برا همین هیچ کس نیومده بود ولی به ما گفت به
شما مثبت می دم
داشتم بر می گشتم خونه که فاطمه زنگ
زد بستنی بخر بیار دوستای هدی اومدن
منم خریدم و رفتم
خونه دیدم به به اشرف خانوم
(همکلاسی دانشگاه هدی که
ترم3 انصراف داد )با خواهرش ازاهرم اومده بودن
دختر خیلی
خوبیه خیلی وقت بود ندیده بودمش.ظهرخونه ما بودن
.عصر
قراربود با فاطمه
(یکی از همکلاسی های دانشگاه که خیلی
دوسش دارم)بریم سینما
برا فیلم نصف مال من،نصف مال تو
فکر می کردیم سانس سینما 6 تا 8 باشه
رفتیم گفتن 5شروع
شده ما هم رفتیم اون سینما
دیدیم اونم هینطوره ![]()
بلاخره
تصمیم گرفتیم بریم کنار دریا
سانس 7 تا 9 بریم سینما
یه
خورده کنار دریا نشستیم حرف زدیم درد و دل کردیم بعد هم
رفتیمسینما
فیلم خیلی با نمکی بود
کوچولوهایی که توش
بازی می کردن خیلی ناز بودن
فاطمه هم که از اول فیلم تا
آخرش برا بچه ها عشقولانه در می کرد
و هی قربونشون
می رفت.
روز بعدم مثل روزای دیگه گذشت یه خورده هری
پاتر خوندم یه خورده جدول حل کردم زبان خوندم
عصرم
باز زبان سرا . پنج شنبه هم رفتیم سر خاک پسر عمم
خیلی
وقت بود نرفته بودم بعد برا افطارم رفتیم خونه بابا بزرگم ![]()
جمعه هم که مثل بقیه روزا گذشت با قرآن خوندن و تلویزیون
نگاه کردن و هری پاتر خوندن
. این چند روزم عمم و بهاره
خونمون بودن که هردوشون امروز صبح رفتن![]()
دوشنبه زبان
سراهم تمام میشه یه چند روز می تونم استراحت کنم
.
اینم یه عکس از اسکلت اتاقمون.

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ ن 1: نمی دونم چرا هنوز فکر می کنم درس دارم خیلی مضطربم
.
پ ن 2:ماه رمضونم اومد امیدوارم نماز روزه هاتون قبول باشه.![]()
پ ن ۳:راستی سیستممو عوض کردم دیگه راحت شدم![]()
مناجات:خدایا!دل های ما را نمیران.![]()
یا حق![]()
![]()

