تبليغاتX
 دانـــــشــــجــــوی بـــــدبـــــخـــت
از اینور و اونور

قبل از اینکه بخوام بیام و بنویسم خیلی چیزا برا گفتن داشتم اما الان نمی دونم باید از کجا شروع کنم. ولی تصمیم گرفتم(به پیشنهاد یکی از دوستان) چند نکته رو تو نوشته هام به کار ببرم اول اینکه نوشته هامو پاراگراف بندی کنم دوم فاصله بین خطوط و بیشتر کنم و سوم رنگ فونتمو عوض کنم.

بعد از اینکه امتحانام تمام شد تصمیم گرفته بودم یه سراغی از دوستام بگیرم نگن نجمه بی معرفته(آخه تو اوضاع امتحانا اصلا وقتشو نداشتم) به اولین نفری که زنگ زدم زینب بود (یکی از دوستای صمیمیه دوران دبیرستان) که فهمیدم اومده بوشهر(اخه یک سالی میشه از بوشهر رفتن اهواز ) بهم گفت یه زنگ به انیس و نجمه(دوتا دیگه از دوستان دبیرستان) بزن هماهنگی کن یه روز بریم بیرون منم گفتم پس بذارید امتحان زبان سرا هم بدم راحت شم بعد اون هفته دوشنبه امتحان زبان داشتم قبل از امتحان با فروغ جون  قرار داشتم که برا اولین بار بتونم ببینمش که بلاخره هم دیدمش یه دختر خانم و دوست داشتنی.و بلاخره امتحان و دادم یه امتحان خیلی خسته کننده آخه big exam  بود .بعد از امتحان با استادمون (خانم نجفی زاده) خداحافظی کردیم اخه قرار بود برا همیشه بره تهران من خیلی ناراحت شدم اخه خیلی دوسش داشتم ولی متاسفانه دو ترم بیشتر نتونستم باهاش کلاس داشته باشم.

 همون شب به زینب اس ام اس زدم که گفت قبلا انیس و نجمه رو دیده پس فردا هم بلیط داره فقط می مونه فردا که یه قرار بزاریم برا افطار بریم بیرون خیلی ناراحت شدم اخه همیشه حداقل یه شب خونه ما میومد. مامانمم ناراحت شد گفت بگو حتما فردا بیاد اینجا اونم می گفت وقت نداره منم گفتم خودم میام دنبالت که گفت باشه ولی قبلش یه جا باید بریم گفتم کجا گفت پیش فالگیر منم گفتم باشه .با اینکه به این چیزا اعتقاد ندارم ولی گفتم برا سرگرمی میام .روز سه شنبه صبح من و زینب و فاطمه(یکی دیگه از بچه های دبیرستان) رفتیم خونه فالگیره فال قهوه می گرفت خندم گرفته بود از کارمون.(آخه سه تا مهندس آینده .و این کارا) ولی زینب می گفت با انیس و نجمه اومده پیشش خیلی خوب بهش گفته منم گفتم ما که اعتقاد نداریم اما ما هم می گیریم ببینیم چی می گه .اولین نفر من رفتم تا نشستم بهم گفت دانشجوی دانشگاه آزادی رشته فنی ؟ گفتم اره گفت فوق دیپلم یا کارشناسی گفتم کارشناسی گفت پس حتما توی امتحان فوق شرکت کن چون قبول می شی و ادامه تحصیل می دی و کارتم دولتیه .گفت الان مشکل درسی داری ولی برطرف می شه .بعد گفت یه شکست عشقی داشتی (این یکی و اشتباه گفت شکست عشقی کجا بود بابا) بعد نشونی های مامانمو داد که درست بود بعد گفت مامانت مریضه یا چربی خون داره یا قند خون(اتفاقا روز قبلش مامانم حالش بد بود چربیش رفته بود بالا) و چیزای دیگه که دقیقا درست بودن از تعجب شاخ در اووردم اخه از کجا این چیزا رو می دونست خیلی عجیب بود. ولی فکر کنم شانسی درست از آب در اومده مگه نه؟؟ بلاخره با زینب و فاطمه اومدیم خونه ما .که برنامه عصرم به هم خورد اخه نجمه کلاس داشت دیگه زینب و فاطمه برا افطار موندن .

روز بعدم یادم نمیاد اتفاق خاصی افتاده باشه یه روز معمولی بود که مثل بقیه روزا گذشت ولی پنج شنبه  طبق معمول مامانم افطاری درست کرد ورفتیم خونه بابا بزرگم البته بعد از رفتن سر خاک پسر عمم .

روز جمعه افطار خونه خاله لیلا دعوت بودیم .مامانم اولین بار بود که می خواست خونه خواهرشو ببینه یعنی از اسفند  تا حالا که خالم اسباب کشی کرده بود مامانم یه بارم خونه خواهرش نرفته بود(این مامان ما بیشتر دوست داره بیان خونش اهل جایی رفتن نیست) خلاصه ساعت پنج بود که من و حدیث و مامانم و فاطمه با عمم شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه خاله لیلا .عموم و زن عمومم دعوت بودن.اون روزم حسابی هم گرسنه شده بودم هم تشنه تا تونستم پر خوری کردم (اخه یکی نبود بگه کاه از خودت نیست کاهدون که مال خودته).تا ساعت ۱۱:۳۰اونجا بودیم برا  برگشت هدی هم بهمون اضافه شد .شنبه (یعنی دیروز) قرار بود با حدیث بریم دانشگاه ولی چون من شب قبلش اصلا خوابم نبرده بود بعد سحرم همینطور .دیگه داشتم دیوونه می شدم به حدیث گفتم من نمی تونم بیام.که اخرش حدیثم نرفت .عصر بعد از افطار رفتیم پاساژ ولی هیچ کار مفیدی نکردیم اخه بازم چیزی گیرمون نیومد.

امروز اول مهر بود .فاطمه و مامانم صبح رفتن مدرسه. فاطمه اصلا خوشحال نیست که باز قراره بره مدرسه. بازم مدرسه ها باز شد هنوز باز نشده زنگ زدنای شاگردای مامانم شروع شد .خیلی بامزه ان زنگ می زنن می گن با نرگس کار داریم(یعنی مامانم).وای دوباره سر کله ی بچه هایی که میان مامانم بهشون درس بده و بچه هایی که برا ریاضی میان پیش حدیث( من از همون اول خودمو معاف کردم اخه اعصابشو ندارم.)حدیث بیچاره هم باید باهاشون سرو کله بزنه یکیشون پارسال اول دبیرستان بود هنوز نمی دونست صفر نود پشت یا جلو دیگه حساب کنید چه خبر بوده حدیث مثل دیوونه ها شده بود از دستش.

امروز من و حدیث با دوستش رضوان رفتیم دانشگاه برا گرفتن فیش و وام دانشجویی.زیاد شلوغ پلوغ نبود یه عده مثل ما برا فیش اومده بودن یه عده برا وام یه عده هم برا فارغ التحصیلی (خوش به حالشون).تا ساعت ۱۱:۳۰اونجا بودیم ساعت ۱۲:۳۰ رسیدیم خونه دارم تشنگی هلاک می شم .ولی باید تا افطار صبر کنم.

parcham

نجمه جون منو به یه بازی دعوت کرده که فکر کنم باید در مورد ایران چیزایی بنویسیم از اونجایی که من دست به قلم خوبی ندارم و نمی تونم حرفای قلمبه سلمبه بزنم.گفتم فقط یه کوچلو بگم که من کشورمو خیلی دوست دارم.قبول دارم کم و کاستی هایی داره. مشکلاتی داره ولی بازم نه حاضرم کشورمو با هیچ کشوری عوض کنم نه شهرمو با هیچ شهر دیگه ای.به نظرم هرکسی بگه کشورشو دوست نداره مطمئنم از ته دل نگفته خداییش وقتی یه جا اسم ایران و می شنوید یا همچین صحنه ای مثل صحنه ی زیر و می بینید چه حسی بهتون دست می ده خداییش احساس غرور نمی کنید؟؟ افتخار نمی کنید یه ایرانی هستید؟؟

iran

 

راستی باید کسایی و برا این بازی دعوت کنم چون یه خورده برا خودم سخت بود خیلی دعوت نمیکنم فقط یه نفر به ذهنم رسید .اونم خلبوس.امیدارم رد نکنه.

پ ن۱:نتیجه زبان سرا اومد شدم۹۰.۶۶ یکی از درسای دانشگاه هم زدن شدم ۱۶.

پ ن۲: یه بنده خدایی الان که داشتم آپ می کردم بهم پی ام داده .نمیشناسمش می گه تو بوشهری نیستی همه بوشهریا سیاهنگفتم اولا سیاه نه سبزه دوما کی گفته همشون سیاهن؟ سوما اون عکس من نیست.بعد میگه اونجا ساعت چنده می گم ۲:۴۳ می گه دیدی بوشهری نیستی .بوشهر نیم ساعت از تهران عقب ترهتا حالا همچین چیزی شنیده بودید.

مناجات:خدایا ما را اهل دل گردان نه بنده دل.

نماز روزه هاتون قبول یا حق

|+|نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01 ساعت 15:21 توسط دانشجوی بدبخت |

آخرین نوشته ها
...............
آيا دانشجوي بدبخت تعطيل خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟
تولدم مبارك
چقدر ...
هفت سيني متفاوت
خداحافظ 86 ازت متنفرم
غيبت كبري
نامه ای به فرشته ی کوچولو
غیبت صغری
حرف های مزخرف