تبليغاتX
 دانـــــشــــجــــوی بـــــدبـــــخـــت
آنچه گذشت

سلام.خیلی فاصله افتاد بین این آپ و آپ قبلی برا همین زیاد یادم نمیاد چه اتفاقایی افتاده(حالا اینو می گم بعد کلی می نویسم).قبل از هرچیز در مورد پست قبلی یه توضیح بدم.( در مورد اون قضیه فالگیر) من خودم هیچ اعتقادی با این چیزا ندارم گفته بودم که برا سرگرمی رفتم به نظر من هیچ کس جز خدا از آینده ما انسانا خبر نداره. اینو گفتم که خیال نکنید من از اون کساییم که همه کارامو با جادو جمبل انجام می دم اخه بعضیا همچین فکری کردن.

روز دوشنبه ۲ مهر با حدیث و هدی رفتیم بیرون یه کار کچولو داشتیم که انجام دادیم بعد از اون هدی رفت خونه خاله لیلا من و حدیث اومدیم سه را باغ زهرا برا واریز شهریه دانشگاه که گفتن ما نمی گیریم(در صورتی که تو دانشگاه اسم این بانک برا شهریه بود).مجبور شدیم بریم بانک ملی خیابون لیان خیلی  

شلوغ بود بهمون گفتن اگه بذارین تو نوبت امروز نوبتتون نمیشه ما هم دست از پا درازتر برگشتیم خونه قرار شد روز چهارشنبه بریم دانشگاه همونجا هم پول و واریز کنیم هم ثبتش کنیم.

 

همین کارو هم کردیم. گفته بودم اتوبوسا رو تغییر دادن حالا دیگه اومده بودن ویژه خواهران ، ویژه برادرانش کرده بودن .به نفع ما شد چون همیشه آقایون اجازه نمی دادن ما سوار شیم .اون روزم که رفتیم فقط دو تا سرویس بود اونا هم ویژه خواهران بودن سوار شدیم تو راهم هرچی سرویس می دیدیم ویژه خواهران بود گفتم چه خبر شده یا همه آقایون اخراج شدن یا اینکه دانشگاه اونا رفته یه جا دیگه . حالا چی شانس ما اون سوریسی که سوار شدیم بر خلاف ظاهرش مجهز بود(یه چند تا عکس ازش گرفتم اگه شد می ذارم) کولر داشت، تلویزیون داشت .تازه برامون موسیقی هم پخش می کرد اونم چه موسیقی ای (ای دل ای دل ای دل ....).

اینم یه عکس خوشگل از اتوبوسای دانشگاه

 

اتوبوس

 

اینم عکس کولرش(البته نمی دونم کولر بود یا نه بادش مثل پنکه بود اما بهتر از هیچی بود)

 

رسیدیم دانشگاه کارامونو انجام دادیم البته بعد از اینکه کلی معطل شدیم.اومدیم خونه وااااااااااااااای داشتم تشنگی هلاک می شدم هر وقت صبح می رم بیرون همین وضعیته .دلم می خواد یادم بره روزه ام فقط یه چیکه فقط یه چیکه اب بخورم اما زهی خیال باطل عمرا یادم بره.غشم نمی کنم حداقل که یکی بیاد آب بمون بده جون سگ دارم بلا نسبت شما.

روز پنج شنبه هم طبق معمول هر هفته رفتن خونه بابا بزرگو رفتن سر خاک پسر عمم.جمعه هم خاله لیلا برا افطار خونه ما بود .

شنبه صبح با مامان و حدیث و فاطمه رفتیم بیرون .آخه مامانم می خواست حقوقشو بگیره من و حدیثم رفتیم که تیغش بزنیمو اگه بشه یه خورده خرید کنیم که بازم طبق معمول هیچی نخریدم فقط حدیث تونست حداقل یه چیز بخره .منم فقط کتابای زبان سرا رو خریدم اخه روز بعد کلاسای زبان سرا شروع می شد اصلا حسش نبود دیگه کم اووردم خسته شدم آخه مگه کی ترم تابستونه تمام شد ؟ بعد از تمام شدنش زبان سرا ادامه داشت اونم که یه ۱۰ روزیه تمام شده دوباره باید برم خستـــــــــــــــــــــــــــــه شدخدااااااااا.سه ساله یه ریز دارم میرم دانشگاه پاییز، زمستون، بهار،تابستون .حالا ۱ ساله زبان سرا هم اضافه شده آخه یه آدم مگه چقدر توانایی داره.اونم دانشگاه ما و رشته ما .که هم رشته سختیه هم استادامون واویلا .چه میشه کرد باید ساخت اگه می خوای بشی خانوم مهندس (اونم با چه معدل خوشگلی) باید این سختیا هم تحمل کنی.

این ترمم کلاسای زبان سرا ۸:۱۰ تا ۹:۵۰شبه .بازم منو حدیث تو یه روز نیستیم ولی خوب به جاش با فاطمه یه روز و یه ساعت هستیم یکی هست که با هم برگردیم خونه تنها نباشم. روز اول فاطمه نیومد بازم تنها بودم.قرار بود سریع برم خونه که بعد برا مراسم شب احیا بریم اما مامانم زنگ زد که نیا ما خودمون داریم میایم می خوای برو خونه خاله لیلا اونا هم می خوان بیان منم رفتم اونجا بعد با خاله لیلا و بهاره اومدیم حسینیه ثارالله حدود ۱ساعت بعد مامانم و هدی و حدیث و فاطمه اومدن.خیلی خسته بودم اخه هم صبح زود بیدار شده بودم هم ظهر نخوابیده بودم از راه کلاسم که رفته بودم حسینیه .دعای جوشن کبیر و که خوندن بعدش دیگه نفهمیدم چی شد.چرت می زدم بیدار که شدم دیدم دیگه تمام شده همه دارن میرن ما هم اومدیم خونه سحری خوردیمو خوابیدیم.

روز بعد تا ساعت ۱۲خواب بودم زنگ زدم به فاطمه که بهش بگم اسم  short storyشون چیه و بپرسم کی می خواد بره بگیره که با هم بریم.بلاخره قرار شد روز بعد اول بریم دانشگاه که فاطمه شهریه رو واریز کنه بعد از اونم بریم و کتابامونو از فروشگاه زبان سرا بگیریم.منم زنگ زدم به سارا که اگه می خواد بیاد و شهریه رو بریزه. که قرار شد روز بعد هرسه بریم. من زودتر رسیدم ایستگاه بعد فاطمه اومد بعد هم سارا .سرویسا بازم قاطی شده بودن روشون نوشته بود ویژه خواهران و ویژه برادران اما قاطی پاتی بود اینم از کارای عطیقه دانشگاه ما.

رسیدیم. اول ذرین و محبوبه رو دیدیم که خواب الود بودن و می خواستن سریع برسن خونه بگیرن بخوابن.بعد یه راست رفتیم بانک که سارا و فاطمه شهریه هاشون و واریز کنن که اونجا هم لیلا و لیلا و سودابه رو دیدیم .اونا هم کارشون و انجام دادن و رفتن بعد از اونم ما رفتیم برا ثبت فیشا منم رفتم پرینتم و گرفتم. حالا چی این ترم یه کار جالب کردن دیگه تو پرینتا شماره کلاسا و شماره ساختمون و زدن دیگه نمی خواد بریم تو برد نگاه کنیم. داشتیم می رفتیم که محبوبه رو دیدیم و بعد از اونم مریم یه خورده در مورد نمره های ترم تابستونه حرف زدیم بعد خدافظی کردیم و برگشتیم بوشهر.من و فاطمه رفتیم پاساژ برا خرید کتابا سارا هم رفت خونه. بعد از اونم رفتیم یه جایی یه کار کچولو بود انجام دادیمو برگشتیم خونه بازم تشنگی بازم همون آرزو اما افسوس باید تا افطار صبر می کردم نه از فراموشی خبری بود نه از غش و ضعف.

بعد از افطارم باید اماده می شدم برا زبان سرا .نتونستم short story  رو بخونم خیلی خسته بودم وقتی رفتم کلاس دیدم مثل اینکه همه مثل من نخونده بودن بلاخره هم نپرسید.بعد از کلاس با بابا،مامان فاطمه برگشتم خونه بابام نبود برا همین تصمیم گرفتیم برا احیا بریم مسجد محلمون.حدیث خواب بود هر کاریش کردیم بیدار نشد دیگه من و مامانم و فاطمه با همسایه ها رفتیم این دفعه بیشتر فیض بردم اولش که تونستم عقب افتادگی های قرآن و یه خورده جبران کنم. وسطای جوشن کبیر چرت زدم اما  برا قرآن به سر بیدار بودم برنامشون خوب بود برا همتون دعا کردم.تا ساعت ۴ برنامش طول کشید.اومدیم خونه سحری خوردیم و خوابیدم.من که باز تا ۱۲ خواب بودم بیدار شدم بازم خوابیدم تا ساعت ۳اونم چون می خواستم فیلم توبه نصوح رو ببینم خیلی تعریفشو شنیده بودم اما نتونسته بودم ببینمش یه بار دوره راهنمایی برامون گذاشتن اما نصفه.خلاصه این دفعه موفق شدم ببینم.این جور فیلما هم تاثیراشون لحظه ایه.وقتی می بینی به خودت میگی من دیگه گناه نمی کنم اما مگه میشه.؟؟

روز چهارشنبه هم که مثل بقیه روزا گئشت روز بعد، پنج شنبه ظهر و هر جور که بود سعی کردم بخوابم که برا شب بتونم بیدار بمونم.بعد از افطارم کلاس زبان داشتیم.بازم بعد از کلاس با بابا ،مامان فاطمه برگشتیم بابای فاطمه کلی از دست پسرا شاکی بود کلی خندیدیم البته حرفاش همه حقیقت بود متاسفانه.شبم که با مامانم وبابام و حدیث و هدی و فاطمه رفتیم برا احیا بازم وسطای جوشن کبیر چرت زدم ولی خیلی نه از قسمت ۶۰ تا ۸۰ بعدش دیگه بیدار بودم تا اخر .این دفعه ساعت ۳:۳۰ تمام شد و ما اومدیم خونه سحری خوردیم یه خورده حرف زدیم و نماز خوندیمو خوابیدیم.سات ۸:۴۵ بود صدا موبایلم در اومد از خواب خوش بیدار شدم یکی از بچه های دانشگاه بود منم تو عالم خواب و بیداری جوابش دادم حالا ول کنم نبود بعد که قطع کرد هر کاری کردم خوابم نبرد .یه خورده اومدم نت ولی بازم رفتم دراز کشیدم اما فایده نداشت خوابم نمی برد فیلمای دیشبو که ندیده بودم نگاه کردم باز خوابیدم ساعت 6 بیدار شدم که دیگه نزدیک اذان بود افطاری خوردیمو سریالا رو نگاه کردیم.حالا هم اومدم نت برا حذف و اضافه یه استاد وحشتناک گیرمون اومده اگه بتونم عوضش کنم.

پ ن1: تو این هفته از دوتا چیز خیلی ذوق زده شده یکی اینکه سارا بهم گفت مامانش برام یه تابلو کشیده(نقاشی مامان سارا حرف نداره)یکی اون نامه ای که من برا منگول نوشته بودم و خودم ازش خبر نداشتم کلی ذوق کردم.

پ ن2: چند وقته قلبم درد می کنه هر شب قبل از خواب وصیت می کنم و حلالیت می طلبم آخه فکر می کنم صبح دیگه بلند نمیشم شما هم اگه بدی ای از ما دیدید حلال کنید آدمیه دیگه از یه لحظه بعدش خبر نداره.

پ ن3:روز یکشنبه برا افطاری دعوت شدیم نمی دونم برم یا نه البته کلاسم دارم .اما  خیلی دوست دارم برم و با بچه ها آشنا شم اما یه جورایی خجالت می کشم  نه اینکه بار اول قراره ببینمشون

به مناسبت این روزایی که گذشت یه حدیث از امام علی (ع) :

رفاقت و دوستی یک نوع خویشاوندی اکتسابی است.

مناجات : خدایا!دعای شکسته دلان را مستجاب گردان.

یا حق

 

|+|نوشته شده در شنبه 1386/07/14 ساعت 8:41 توسط دانشجوی بدبخت |

آخرین نوشته ها
...............
آيا دانشجوي بدبخت تعطيل خواهد شد؟؟؟؟؟؟؟؟
تولدم مبارك
چقدر ...
هفت سيني متفاوت
خداحافظ 86 ازت متنفرم
غيبت كبري
نامه ای به فرشته ی کوچولو
غیبت صغری
حرف های مزخرف