امروز باز با حدیث و هدی رفتیم دانشگاه من و حدیث برا تخفیف دو دانشجویی هدی هم برا گرفتن کارت دانشجوییش که ماجرا داره یکی دیگه از شاهکارای دانشگاه ما.
آخرین امتحان هدی بود برا روز بعد هم بلیط داشت برا آبادان اینجور که هدی تعریف می کرد می گفت: سردش بوده امتحانش تمام شده بود اما امتحان میان ترم اون درسو نداده بوده قرار بوده با پایان ترم بده که اول پایان ترمو می گیرن می گن برین بیرون بعد که پایان ترم تمام شد اونایی که می خوان میان ترم بدن بیان تو. هدی امتحانشو تمام می کنه بیرون منتظر بوده هوا خیلی سرد بوده میاد داخل سالن پشت در سالن می ایسته(سالن امتحانات یه در بزرگ داره یک متری در یه پرده وصل شده و یه راه رو تقریبا ۵ - ۶ متری اونور پرده است بعد سالن) که هدی قبل از پرده کنار درایستاده بوده یه آدم عوضی که نمی دونم تو این دانشگاه چه کاره ان میاد بهش گیر میده .![]()
داد و بیداد راه می ندازه که چرا اینجا نشستی یالا کارتتو بده بعد دستور میده که برین به خانم فلا نی بگین بیاد مورد گرفتیم توجه داشته باشین مورد .
خلاصه هدی که شوکه شده بوده نمی تونه حرف بزنه فقط اشکاش میریزه
(برا منم هم که تعریف کرد منم گریم گرفت گفته بودم که منم حسسسسساس)بعد از چند دقیقه یه خانم میاد هدی فقط اشک میریزه
هدی بهش می گه چه اتفاقیافتاده اونم ناراحت میشه میگه ولش کن این یکم قاطی داره
همیشه این طوریه الکی گیر میده.هدی هم که روز بعدش رفت آبادان و پریروز برگشت. امروزم که رفتیم دانشگاه گفتن ثبت نام ورودی های جدید بزار یک هفته دیگه بیا. حالا من و حدیث. اول رفتیم ساختمون اصلی آخه گفته بودن یکی از اساتید که نمره ی درس مغناطیس رو اعلام نکرده بخاطر حذف و اضافه اسامی اونایی که افتادن و زده
رفتم ببینم اسمم هست یا نه که خدا را شکر
نه اسم من بود نه اسم سارا.( دو تا از درسایی که می ترسیدم بیوفتم پاس شدم )بعد رفتیم دنبال کارای تخفیف که این دفعه گوش شیطون کر کمتر معطل شدیم
کارامون تمام شد بر گشتیم . من و هدی رفتیم خونه خاله لیلا (خاله کوچیکم) حدیثم که تمرین داشت(تمرین سافت بال)با ما نیومد. ما هم رفتیم تا عصر اونجا بودیم بعد برگشتیم خونه اینم داستان امروز ما.![]()
شاد باشید![]()


