خداحافظ 86 ازت متنفرم
۲۸/۱۲/۱۳۸۵ ساعت 14:00
خاله ليلا: الو پس چرا نمياين من ترمينالم اتوبوس الان حركت مي كنه.
من:باشه خاله الان ميايم اتوبوس كه ساعت دو نيم حركت مي كنه چرا اينقدر عجله داري.
من و هدي و رضوان وفاطمه و حديث تند تند نهار خورديم، نماز خونديم آژانس گرفتيم
رفتيم ترمينال خاله ليلا و بهاره و محمد علي تو اتوبوس نشسته بودند كه ما رسيديم چه سفر
خوبي بود هممون مي خواستيم بريم آبادان برا عروسي پسر خالم همه مي گفتيم سالمون
با عروسي شروع شد ايشاالله سال عالي داشته باشيم ،همه در آرزويه يه سال عالي به
سر مي برديم ، دور هم جمع بوديم خاله ها ، دايي ها،دختر خاله ها، پسر خاله ها، دختر
دايي ها و پسر دايي ها ؛ماماان بزرگ ، همه و همه...........
ما 9 فروردين برگشتيم خونه ، من و حديث و فاطمه و مامان، ولي خاله ليلا و بچه ها نيومدن
عمو احمد(شووهر خاله ليلا) واسه 13 به در ميره آبادان بعد با هم بر مي گردن.
ما هم اينجا با عمو ها و عمه ها و بچه هاشون و چندتا فاميلاي ديگه رفتيم 13 بدر چقدر خوش
گذشت يه سيزده بدر متفاوت با خط واحد همه ريختيم توش هيچ وقت يادم نميره.
گذشت و گذشت و گذشت
۱۰/۲/۸۶ ساعت 6 صبح
مامان: الو سلام .... (عموم) چي شده زنگ زده بودي با ....(بابام) صحبت مي كردي چي شده
حرفاتون نگرانم كرد هرچي ازش مي پرسم جوابمو نمي ده............. رضا!راست مي گي؟؟
حالا حالش چطوره؟... داري مياي اينجا؟
من و حديث از خواب پريديم كيه اين وقت صبح؟ مامان چي شده؟ تلفن كي بود؟ رضا چي
شده؟ چرا ناراحتي؟
مامان: هيچي عمو ... بود رضا تصادف كرده داره مياد اينجا.
من: واي يعني چي شده حالش خيلي بده؟
مامان: نمي دونم الان عموت مياد خونمون
صداي زنگ در
من و حديث و فاطمه ايستاديم دم در عموم كه اومد داخل همه با هم: چي شده؟ حالش
چطوره؟.............. عمو....:مرد.................
عمو .... نه گذاشت نه برداشت فقط يك كلمه گفت مرد.
نمي دونم چي شد فقط رفتم تو اتاق يخ كرده بودم نمي تونستم رو پاهام بايستم.خيلي حال
بدي بود بابام اماده شده بود مي خواستن با عموم برن مامانم با عموم حرف مي زد كه چي
شده بوده عموم گفت ديشب ساعت 11 شب تصادف كرده همونجا تمام كرده به بيمارستان
نرسيده بوده. رضا فقط 22 سالش بود يه سه ماه از من كوچيكتر بود. دلم برا عمم مي
سوخت اين دومين پسر جوونش بود كه از دست داد.مهدي هم (پسر عمم)19 سالش بود كه
اونا رو ترك كرد. از يه طرف خدا رو شكر كردم كه عمم الان هيچي نمي فهمه درك نمي كنه
آخه اون سكته مغز كرده يه گوشه خونه نشسته فقط مي تونه به زور حرف بزنه هيچ كار
ديگه اي نمي تونه بكنه.
۲۴/۲/۸۶
معصومه كوچولو دنيا اومد واي ميگن اينقدر خوشگله چشماش حرف نداره، نوزاده، اما مژه
هاش بلند و مشكين. گفتن سالمه، خدا رو شكر.
۲۵/۲/۸۶
تلفن زنگ خورد
الو سلام ......(زن عمو) از بيمارستان مرخص شد؟ ..... نه هنوز ميگن بچه مشكل قلبي داره
بايد براش يه آمپول جور كنين 7 تا از اين آمپولو بايد بزنه. بوشهرم كم گير مياد.
به هر زحمتي كه بود بابام جورش كرد بگذريم كه پول آمپولا حدود 800 هزار تومن شد. اگر اين
آمپول جور نمي شد زنده نمي موند.
گذشت و گذشت و گذشت
۲۷/۲/۸۶ساعت 9:30 صبح
بازم تلفن زنگ خورد.. از تهران بود بيمارستان شهيد رجايي( بيمارستان قلب) ديگه خودتون
مي دونيد چي شد.....
۵/۱۲/۸۶ ساعت 11:00 صبح
حديث تلفن و برداشت به حميده(دختر عمم) زنگ زد شروع كردن به حرف زدن. حميده حال بابا
بزرگ و پرسيد آخه مدتي بود كه حالش خيلي بد بود حميده مي گفت كاش بابا بزرگ
نميره .حديث گفت اره كاش نميره اما خيلي گناه داره، داره زجر مي كشه 116 سال كم
سني نيست. خلاصه صحبت ها ادامه داشت تا اينكه خداحافظي كردن 10 دقيقه نگذشته بود
كه بابام اومد داخل صورتش خيلي درهم بود گفت مامانتون كجاست گفتيم هنوز نيومده،
مدرسه است الان ديگه پيداش ميشه بابام گفت حال بابا بزرگ خيلي بده بايد بريم پيشش باز
تلفن زنگ زد عمه مريم بود بدون سلام و احوال پرسي گفت بابات اينا نيومدن من پرسيدم
بابا بزرگ چطوره خوبه؟ گفت همين الان تمام كرد بگو بابات زود بياد همون موقع مامانم رسيد و
با بابام رفتن.
۱۳/۱۲/۸۶ ساعت 21:00
مهمون داشتيم شوهر خالم با خواهراش از آبادان اومده بودن پيش بابام به خاطر فوت بابا
بزرگم دور هم نشسته بوديم و حرف مي زديم بابام داشت زنگ مي زد دنبال يه شماره ي
مداح بود ازش پرسيديم شماره را براي چي مي خواي گفت احمد ( شوهر خالم) زنگ زده 5
شنبه دعاي كميل دارن برا برادرش(2 سال پيش فوت شده بود)، حليمم مي خوان بپزن ازم
خواسته براش مداح بيارم شوهر خالم گفت اتفاقا قرار بود با ما بياد اينجا ولي ماشينمون جا
نداشت گفت يه روز ديگه مياد.
طبق معمول تلفن زنگ خورد بهاره ( دختر خالم)بود مامان گوشي رو برداشت گفت چي شده
چرا گريه مي كني؟ ماما نم فقط گفت باشه. مكالمه خيلي كوتاه بود وقتي تلفن و قطع كرد
گفت بهاره بود گفت بابام حالش بده بردنش بيمارستان براش دعا كنيد. من و حديث گفتيم
طوري نيست عمو احمد هميشه معده درد داره ( آخه ما هميشه خونشون بوديم مي
دونستيم معدش هميشه درده) بابام هم گفت حتما دردش خيلي شديد بوده كه بردنش
بيمارستان طوري نيست خوب ميشه. هيچ كدوممون فكر نمي كرديم بخواد اتفاق بدي بيفته
ولي من يه خورده دلم شور مي زد زنگ زدم به هدي كه بپرسم دقيقا چي شده؟ هدي گفت
عمو احمد غش كرد خر و پف كرد و كف از دهنش اومد اينو كه گفت خيلي ترسيديم بابام و
مامانم و شوهر خالم سريع رفتن بيمارستان من و حديث و فاطمه و مامان بزرگم خونه بوديم
داشتيم از نگراني ديوونه مي شدي هيچ كاري از دستمون بر نميومد غير از اينكه فقط دعا
كنيم هر دعايي كه بود خونديم نماز خونديم صلوات مي فرستاديم يه لحظه نمي تونستيم
بشينيم با هدي دوباره تماس گرفتم اونم با بهاره و محمد رفته بودن بيمارستان گفت عمو
احمد ايست قلبي كرده دارن بهش شوك مي دن تمام بدنم لرزيد انگار مي دونستم قراره چه
اتفاقي بيوفته اما نمي خواستم قبول كنم . باز تلفن زنگ زد(لعنت به اين تلفن) عمه مريم بود
گفتش بابات اينا كجا هستن منم فكر مي كردم نمي دونه نخواستم نگرانش كنم گفتم بيرونن
ولي اون خودش پرسيد احمد چش بوده منم بهش گفتم عمم گفت: عمه مي گن تمام كرده
من لال شدم نمي تونستم كاري كنم باورم نميشد تمام بدنم مي لرزيد عمم مي گفت جلو
مامان بزرگت هيچ عكس العملي نشون نده حالش بد مي شه من نمي تونستم هيچ كاري
نكنم دست خودم نبود قطع كردم سريع زنگ زدم به هدي كه بهم بگه همه اينا دروغه عمم
اشتباه مي كنه گفتم هدي چي شد گفت بردنش سي سي يو گفتم تو خودت ديدي كه
بردنش مطمئني؟ گفت نه با گريه گفتم هدي مي گن تمام كرده هدي هم كه داشت گريه
مي كرد گفت بابات خيلي دستپاچست خيلي مشكوك مي زنن خاله ليلا و بچه ها با مامانت با
عمو ( شوهر خالم) اومدن خونه شما. هيچ كدوممون نمي خواستيم باور كنيم هنوزم اميدوار
بوديم كه چيزي نشده باشه ساعت اصلا حركت نمي كرد تكون نمي خورد دلم مي خواست
جيغ بزنم نميشد صداي زنگ اومد دويديم طرف در، در و باز كرديم خاله ليلا دستش رو كاپوت
ماشين بود نمي تونست تكون بخوره بهاره گريه ميكرد و باباشو صدا مي كرد عموم(شوهر
خالم) محمد كوچولو رو تو بغلش گرفته بود و گريه مي كرد نمي تونم بگم چه حسي داشتيم
نمي تونستم به صورت خاله ليلا و بچه هاش نگاه كنم اصلا يادم نمياد چكار كرديم فقط
فهميدم اينقدر سر و صدامون زياد بوده كه همه همسايه اومدن خونمون هركس يه گوشه
گريه مي كرد.
عمو احمد مگه تو عاشق خاله ليلا نبودي مگه تو 7 سال سختي نكشيدي كه بهش برسي
پس چرا به اين راحتي تنهاش گذاشتي با دوتا بچه خاله ليلا به محمد 5 ساله چي بگه بابات
كجاست؟مگه تو ديوونه ي دخترت نبودي؟ مگه عاشق بهاره نبودي؟ بهاره فقط 13 سالشه
زوده براش كه يتيم بشه. تا حالا هيچ بابايي و نديده بودم اينقدر با بچه هاش دوست باشه
اينقدر صميمي. واي بر اون شب واي بر اون ساعت لعنت به اين دنيا. چرا صبح نميشه چرا
شب اينقدر طولاني شده.
صبح زود خاله اينا از آبادان رسيدن تا شنيده بودن حركت كردن تو خونمون چه غوغايي بود.
عمو احمد و روز تولدش دفن كردن . از حال و روز مادرش چي بگم فقط همين قدر بگم يه مادر
كه فقط دو تا پسر داشته باشه هر دو پسرش در طول دو سال در سن 38 سالگي تركش كنن
چه حالي مي تونه داشته باشه. شوهر خالمو بالا سر برادرش خاك كردن بچه هاي برادرش
دوباره يتيم شدن حالا يه زن 59 ساله مونده با دو تا عروس جوون با چند تا نوه كه هيچ كدوم
به سن قانوني نرسيدن.
۱/۱/۱۳۸۷ ساعت 8:45 صبح
بهشت صادق پر از جمعيت بود همه اومده بودن كه موقع سال تحويل پيش عزيزاي از دست
رفتشون باشن من اولين بارم بود كه موقع سال تحويل همچين جايي بودم.
از دنيا متنفرم باور كردم از يه لحظه بعد خودم خبر ندارم باور كردم كه مرگ بيخ گوشمه باور
كردم كه ماديات زندگي هيچ ارزشي نداره. خدايا داد مي زنم فرياد مي زنم من اينا رو باور
كردم من تحمل بي وفايي هاي دنيا رو ندارم من اعتراف مي كنم من نمي تونم اين سختي
ها رو تحمل كنم خدايا من باختم، من بازنده ام، كم آوردم.....
من فكر مي كردم كه غم اومده فقط يه سركي به زندگيمون بكشه فكر نمي كردم كه مهمون
يكساله ست.
مناجات: خدايا! آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير
شهامتي تا تغير دهم انچه را كه مي توانم
و دانشي كه تفاوت آن دو را بدانم.

